تبليغاتX
مداد خاکستری
چیزی در درونم یکشنبه 8 آذر1388 3 بعد از ظهر


نمیدانم،

             الاغ درونم کودک است یا کودک درونم الاغ؟





نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت

پاییزهایی که می گذرند یکشنبه 8 آذر1388 12 بعد از ظهر

مشق عشق سالهای عاشقی نیمه کاره ماند و من تنهایی هایم را هر چه می نویسم تمام نمیشود.

یک 6 آذر دیگه هم گذشت. زندگی همونجور که بود، داره ادامه میده من اما تغییر کرده ام. شاید آبدیده تر از گذشته. امیدوارم قلبی را نرنجانده باشم و دلی را نشکسته باشم که خود رنجدیده تر و دلشکسته تر از این واژه های خسته و بیرنگ هستم . خانواده مثل هر سال تولد کوچیکی واسم ترتیب داده بودن با اینکه قبلا به خواهرم گفته بودم که نذاره برنامه بچینند. حس و حال خوبی نداشتم این روزها بدجور دلم گرفته اما میخندم و به روی خودم نمی آورم. نمی خواهم بچه ها ناراحت بشن. همینطوری کلی نگرانی توی دلای کوچیکشون هست که می دونم ملاحظه منو میکنن و نمیگن.

از همه دوستانی که تولدم را یادشون بود و تبریک گفتند ممنون یه دنیا لطف و مهربونی توی کلامشون بود که هیچ واژه ای احساسم را بیان نمیکند.


رابطه هایتان به شیرینی عسل، روزهایتان بی خستگی و پریشانی، نیمکتهای عشقتان دونفره.

 

 

نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

اخلاقیات چهارشنبه 4 آذر1388 3 بعد از ظهر

1-

یادم نمیاد هیچوقت به بچه هام دروغ گفته باشم حتی وقتی خیلی کوچیک بودن اونا هم یاد گرفتن همیشه راستشو بگن و یه مزیت دیگه که دارن رازداری اوناس. کافیه کسی بهشون بگه چیزی رو به کسی نگید حتی به خود من هم نمیگن و این باعث شده به یه سری خصوصیات خاص اخلاقی در جمع خانوادگی و فامیلی و دوستان شاخص بشن.

چند وقت پیش مهمون داشتیم و شازده در حالیکه دست کوچولوشو جلو دهنش گرفته و سعی میکنه کسی متوجه نشه یواش تو گوشم میگه مامان این «ن وار به داش تی» چیه؟ خیلی بده که من این سوال رو بکنم؟

-  نه بد نیست. بالاخره باید بدونی

-  آخه سه روزه که دارم میرم سوپر مارکت سر کوچه و هربار واسه یکی ( برای مهمان )خریدم. لبخند زدم و تا جایی که واضح و روشن و ساده باشه واسش توضیح دادم.

-  خب این که چیز بدی نیست من از سیندرلا که پرسیدم گفت هر وقت 20 سالت شد خودت میفهمی یعنی من واسه فهمیدن این مسئله باید 10 ساله دیگه صبر می کردم؟

-   شاید نمیدونسته که چطوری واست توضیح بده. هر وقت سوال داشتی از خودم بپرس. یادت باشه توی مدرسه راجب این چیزا صحبت نکنی

- میدونم مامانی.سیندرلا که حواسش به ما بود به شازده گفت چی میگی؟ گفتم یه سوال ازت کرده جوابشو ندادی ؟ حوصله نداشتم جوابشو بدم وقتی بزرگ میشد خودش میفهمید. گفتم تو هم خیلی چیزا رو قبل از اینکه بزرگ بشی و ازم می پرسیدی بهت گفتم. گفت خیلی خب از این به بعد هرچی پرسید رو واسش توضیح میدم.

 2-

اینقده از اینکه کسی بدون اجازه بره سر وسایلم بدم میاد. بچه هام یاد گرفته اند که همیشه برای هر چیزی اجازه بگیرند و حتی اگه بگم مثلا چیزی رو از توی کیفم بردارین کیفم رو میارن میدن دستم که خودم بهشون بدم و به وسایل همدیگه بدون اجازه دست نمیزنن. متأسفانه یه فامیل نزدیک داریم که همیشه وسایل دیگران را یواشکی و حتی گاهی جلو خود آدم میگرده. چند روز پیش رفته بودیم خونشون که کیف منو برداشت و گفت میخوام ببینم چی تو کیفت داری و راستش من اصلا دوست نداشتم که ببینه تو کیف من چه خبره واسه همینم یه چشمک به خواهرم زدم که یه جوری کیفم رو از تو دستش بکشه بیرون و اینجوری شد که کیف خواهرم رو زیر و رو کرد .خواهر جون فداکاریت یادم نمیره.

3-

یه مسئله دیگه که خیلی برام مهمه اینه که وقتی کسی میخواد وارد اتاقم بشه حتما در بزنه و شخصا این کار را همه جا انجام میدهم و به بچه هام هم از کوچکی یاد دادم که دری که بسته ست یعنی باید در بزنی و وارد بشی. و خودم اول در رابطه با اونا رعایت میکنم حتی وقتی کوچیک بودن بدون در زدن وارد اتاقشون نمیشدم و الان هم چه تنها باشن و چه دوستشون پیششون باشه در میزنم. حالا فکر کن با آرامش در اتاق نشستی و یکی همچین در رو وا کنه و بیاد تو و با این ذهنیت که دلش میخواسته تو رو در حالت انجام دادن کاری که از نظر اون جرم به حساب میاد غافلگیر کنه.... نه واقعا شما چه احساسی بهتون دست میده؟ ( برای اینکه هزارتا فکر بد نیاد تو ذهنتون اینو میگم : مثلا" در حال یا اینقدر خسته ای که از سر کار تازه رسیدی و لباستو درآوردی ولی هنوز حس پوشیدن لباس تو خونه رو نداشتی و ... )


پ.ن: هنوز اخلاقم سگیه منتها از حالت سگ آقای پتی بل دراومدم و یه چیزی تو مایه های بوشفک و ذنبه شدم


روزهایتان پر از راستی و صداقت و رازهای عشقولانه ای و آرامش بدون مزاحم باد.

 


نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

نتیجه اخلاقی چند درس مهم 2 سه شنبه 3 آذر1388 3 بعد از ظهر

1-

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه ....
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني  داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!


نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

2-

بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان
۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!
بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و
۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…
پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد
۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!


نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!!

3-

من خيلي خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلي کمکم کردند  دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…
يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همين الان
۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم  و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!


نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!


4-

يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه.....
شوهر بر ميداره به
۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر ميداره به
۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!


نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !

 

5-

چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن....
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي
۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم... در ضمن زندگي بدي هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي
۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!

نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!


د.ن: 

این جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کن

                         تا آنچه دوشش فوت کرد آن را کند ایندم قضا



نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

فال 2 دوشنبه 2 آذر1388 3 بعد از ظهر

دخترک کولی فالم را گرفت

جاده ای با یک مسافر

کف دستم.

و شبی مهتابی در طالعم

اینبار دل خوش میکنم

به تمام موهومات و خرافات!



نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

بوی دروغ می آید یکشنبه 1 آذر1388 2 بعد از ظهر

نامه هایت

پر است از

واژه های بیات

و امضای پای آن

بوی عشق دروغین دستانت

را می دهند!


آشفتگي من از اين نيست که تو به من دروغ گفته اي،از اين آشفته ام که ديگر نميتوانم تو را باور کنم.

فريدريش نيچه



نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

ضیافت شنبه 30 آبان1388 3 بعد از ظهر

در ضیافت شب و بیداری

تنم را به میهمانی

لبهای سوزانت

دعوت کن!



نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

بازی چهارشنبه 27 آبان1388 10 قبل از ظهر
 

مای موتوس عزیز و دوست داشتنی ام منو به یه بازی دعوت کرده بماند که کلی ذوق مرگ شدم از اینکه منم جزو دعوتی ها بودم.

1. خانوماي محترم ! تا حالا كسي به شما در دوران راهنمايي و دبيرستان پيشنهاد دوستي داده ؟‌ اگه داده جالب ترينش چي بود ؟!

2. آقايون محترم ! تا حالا در سنين طفوليت ( همون دبيرستان ) به كسي پيشنهاد دوستي دادين ؟! ( خواهشن نياين نگين ما و اين حرفا ! نچ نچ !!! )

خب باید بگم واقعیت اینه که همه دخترا و پسرا در سنین خاصی خیلی زود دلبسته هم میشن و خیلی زودم تموم میشه. بماند که زیاد بودن اونایی که ازشون خوشم میومد و صد البته آنقدر مغرور بودم که هرگز خودم پیش قدم نمیشدم راستش دوران راهنمایی که آخر بچه درس خون بودم و سرم فقط تو کتاب و درس بود دوران دبیرستان که شیطنت هایی هم وارد زندگی ام شده بود بیشتر سر بسر پسرا میذاشتیم یا اگه مامانم خونه نبود با خواهرم تلفن میزدیم و پسرا رو اذیت میکردیم. جز یه مورد که یه مدت کوتاه با یکی دوست شدم اونم چندتا دانشجو بودند که خونه سر نبش کوچه مون رو اجاره کرده بودند و اینجوری با هم دوست شدیم ولی زیاد طول نکشید راستش بیشتر سرگرم درس خوندن بودم و فکر دانشگاه و توی خونه مون هم سخت با این قضیه مخالف بودن. یکی هم فامیل پدری بود که قرار را بر ازدواج گذاشته بودیم اما رسم روزگاره دیگه شاید چندتایی بودند که خیلی مختصر و کوتاه پیشنهاد دادند ولی بصورت مداوم و جدی درنیومد چون من از ترس اینکه جنگه  و ممکنه مردا تموم بشن زود رفتم خونه بخت

 مورد علاقه بودن قدرت می آورد و علاقه مند شدن جسارت.

                                                                       (لانو تزو)

نمیدونم چرا اینقدر درب و داغون، خسته، بی حوصله،غمگین، به هم ریخته و سگی شده ام.

روزهایتان بارانی دو نفره ای عشقولانه ای

 

 

نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

بچه جان دنبالم نیا! سه شنبه 26 آبان1388 1 بعد از ظهر

ببین من واقعا حوصله بچه داری ندارم

بی زحمت برای بهانه هایت

دنبال یه مامان بگرد



چند دقیقه بعد نوشت (توضیح واسه دوستانی که منظورم رو متوجه نشده اند): منظورم واقعا بچه نیست تویی که خرس گنده شدی و میگی که مردی ( لطفا به کسی برنخوره دوستان همگی برای من عزیزند گاهی دوست داریم یه کلمه بگیم که عصیانیت و حرص دلمون رو خالی کنیم)

 

 

نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |

چقدر بهونه واسه کنار هم بودن لازمه ؟ دوشنبه 25 آبان1388 12 بعد از ظهر
 

تنهايي هفته گذشته خيلي عميق بود و دلگرفته يه عالمه غمگين بودم راستش يه مزيتي كه دارم اينه كه در اوج غم و ناراحتي ميتونم جور ديگه اي وانمود كنم. شايد شده باشه كه صبح وقتي از خواب بيدار ميشيد حس كني كه از همه چيز خالي اي هيچ انرژيي در وجودت نيست. انگاري تنت رو به زور دنبال خودت ميكشي راه كه ميري قدمات سنگينه و اونقدر كله ات پر از غمه كه نميدوني به چيا بايد فكر كني ولي ميدوني يه عالمه كار داري كه بايد واسشون برنامه ريزي كني و غم انگيزتر اينه كه.... راستي چقدر بعضي وقتا وجود يه دوست كنار آدم شديدا حس ميشه يكي كه دلتنگياتو هوار كني رو سرش و بازم بخواد دنبالت بياد و تو هم دنبالش بري واسه اينكه دلت واسش تنگ ميشه نبودنش احساس ميشه يكي كه يه بهونه واسه لحظه هات ميشه واسه ادامه دادن هاي سخت زندگي... مدتها بود كه فرصت نكرده بودم برم اون كافي شاپ تنهايي هام... تا چند روز پيش. صاحب اونجا ميدونه كه من هيچوقت منتظر هيشكي نيستم. ميدونه كه تابستونا يه آبميوه خنك استوايي ميخورم و پاييز و زمستون به جز معدود مواردي يه قهوه ترك تلخ.... سلام و عليكي ميكنيم و ميگه هنوز كه ترك نكرديد؟ با لبخند ميگم نه فعلا در مورد تركش تصميمي نگرفته ام مقدارش اونقدر نيست كه نياز به ترك باشه....و ميره تا قهوه تلخ يه روز تلخ و غمگين زندگيمو بياره. كافه كوچيكه و هيشكي تنها نيست راستش اين فكريه كه هميشه كه ميرم تو اين كافه ميكنم ... اينايي كه اينجا دوتا دوتا پيش هم نشسته اند چقدر بهونه واسه كنار هم بودن دارن؟!

پ.ن: کامنتهای قبلی رو جواب میدم.

روزهایتان کافی شاپی دونفره ای

 

 

نوشته شده توسط ناهید   | لینک ثابت |